حق مسلم ما

‏نمایش پست‌ها با برچسب کرد. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کرد. نمایش همه پست‌ها

بهمن ۰۸، ۱۳۹۲

قاتل کردها !

این تصویر جدیدا در شبکه های اجتماعی منتشر شده و دست بدست می چرخد

اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۹

خامنه ای در پیام نورزی گفت : در سال مضاعف ، کردها و اهل تسنن را مضاعف اعدام کنید !


در نظام اسلامی کرد بودن جرم است ، و مجرم اعدام میشود

شیرین علم هولی متولد سال 1360 در روستای دیم قشلاق در حوالی ماکو پس از گذراندن یک سال و 9 ماه حبس در زندان اوین تهران در روز هشتم آذر ماه به اتهام کرد بودن و اهل تسنن بودن دادگاهی شده و به اعدام محکوم گردید و در تاریخ 19 اردیبهشت 1389 بدون اطلاع خانواده و وکلایش در زندان اوین اعدام شد.

او در نامه ای از زندان مینویسد :
من در فوریه‌ی سال 2008 در تهران توسط تعدادی از ماموران نظامی و لباس شخصی دستگیر شدم و مستقیما به مقر سپاه منتقل شدم. به محض ورود و پیش از هر گونه سوال و جوابی، شروع به کتک زدن من کردند. من در مجموع ۲۵ روز در سپاه ماندم. ۲۲ روز آن را در اعتصاب غذا به سر بردم و تمام آن مدت متحمل انواع شکنجه‌های جسمی و روحی شدم. بازجوها مرد بودند و من با.............




دلاوران کرد ایرانی سید علی آدمکش و محمود حرامزاده را سر جای خود خواهند نشاند
.
.
.

بهمن ۱۲، ۱۳۸۸

شیرین علم هویی در آستانه اعدام


من در فوریه‌ی سال 2008 در تهران توسط تعدادی از ماموران نظامی و لباس شخصی دستگیر شدم و مستقیما به مقر سپاه منتقل شدم. به محض ورود و پیش از هر گونه سوال و جوابی، شروع به کتک زدن من کردند. من در مجموع ۲۵ روز در سپاه ماندم. ۲۲ روز آن را در اعتصاب غذا به سر بردم و تمام آن مدت متحمل انواع شکنجه‌های جسمی و روحی شدم. بازجوها مرد بودند و من با دستبند به تخت بسته شده بودم. آنها با باتوم برقی، کابل، مشت و لگد به سر و صورت و اعضای بدنم و کف پاهایم می کوبیدند. من حتی در آن زمان به راحتی نمی‌توانستم فارسی را بفهمم و صحبت کنم. زمانی که سوال‌هایشان بی جواب می ماند، باز مرا به باد کتک می‌گرفتند تا از هوش می رفتم. صدای اذان که می آمد برای نماز می رفتند و به من تا زمان بازگشتشان فرصت می دادند تا به قول خودشان فکرهایم را بکنم و زمانی که باز می گشتند، دوباره کتک، بی هوشی، آب یخ و ...

زمانی که دیدند من بر ادامه‌ی اعتصاب غذا مصرم، به واسطه‌ی سرم و شلنگ‌هایی که از بینی به درون معده‌ام می‌فرستادند، به زور قصد شکستن اعتصابم را داشتند. من مقاومت می کردم و شلنگ‌ها را بیرون می کشیدم که منجر به خونریزی و درد زیادی می شد و اثر آن حالا بعد از دو سال هم چنان باقی مانده و آزارم می دهد.

یک روز در هنگام بازجویی، چنان لگد محکمی به شکمم زدند که بلافاصله دچار خونریزی شدیدی شدم. یک روز یکی از بازجویان به سراغم آمد، تنها بازجویی بود که او را دیدم. در سایر مواقع چشم بند داشتم. او سوال‌های بی ربطی از من پرسید. وقتی جوابی نشنید، سیلی محکمی به صورتم زد و اسلحه‌ای از روی کمر خود باز کرد و بر سرم گذاشت و گفت: "به سوال هایی که از تو می کنم جواب بده. من که می دانم تو عضو پژاک هستی، تروریستی، ببین دختر تو حرف بزنی یا نه فرقی نمی کند، ما خوشحالیم که یک عضو پژاک در دستانمان اسیر است."

در یکی از دفعاتی که دکتر برای درمان زخم‌هایم و رسیدگی به وضعیتم مراجعه کرده بود، من در اثر کتک‌ها در عالم خواب و بیداری بودم. دکتر از بازجو خواست که مرا به بیمارستان منتقل کنند. بازجو پرسید: "چرا باید به بیمارستان معالجه شود، مگر در اینجا معالجه نمی شود؟". دکتر گفت: "برای معالجه نمی گویم، من در بیمارستان برایتان کاری می کنم که دختره مثل بلبل شروع به حرف زدن بکند." فردای آن روز مرا با چشم بند و دستبند به بیمارستان بردند. دکتر مرا روی تخت خواباند و آمپولی به من تزریق کردند. من گویی از خود بی خود شده بودم و به هر آنچه را که می پرسیدند، پاسخ می دادم و جواب‌هایی که آنها می خواستند را همانگونه که می خواستند به آنها می دادم و آنها هم از این جریان فیلم می گرفتند. وقتی به خودم آمدم از آنها پرسیدم که من کجا هستم و فهمیدم که هنوز روی تخت بیمارستانم و بعد از آن دوباره مرا به سلولم منتقل کردند.

ولی انگار برای بازجوها کافی نبود و می خواستند من بیشتر رنج بکشم. با پای زخمی سرپا نگه می داشتند تا پاهایم کاملا ورم می کرد و بعد برایم یخ می آوردند. شب ها تا صبح صدای جیغ و داد و ناله و گریه می آمد و من از شنیدن این صداها عصبی می شدم که بعدها فهمیدم این صدا ضبط است و به خاطر آن است که من را عذاب بدهند. یا ساعت‌ها در اتاق بازجویی فقط قطره قطره آب سرد روی سرم می چکید و شب مرا به سلول باز می گرداندند.

یک روز با چشمان بسته روی صندلی نشسته بودم و بازجویی می شدم. بازجو سیگارش را روی دستم خاموش کرد و یا یک روز آنقدر پاهایم را با کفش‌هایش فشار داد که ناخن‌هایم سیاه شد و افتاد. یا اینکه تمام روز مرا در اتاق بازجویی سرپا نگه می داشت و بدون هیچ سوالی، فقط بازجویان می نشستند و جدول حل می کردند. خلاصه آنکه هر آنچه که از دستشان برمی آمد را انجام دادند.

بعد از آن که از بیمارستان بازگشتم تصمیم گرفتند که مرا به بند
209 زندان اوین منتقل کنند. ولی به دلیل وضعیت جسمی‌ام و اینکه حتا نمی توانستم راه بروم، بند 209 حاضر به پذیرش من نشد و یک روز تمام با همان وضعیت، مرا دم در 209 نگاه داشتند تا سرانجام مرا به بهداری منتقل کردند.

دیگر، تفاوت شب و روز را درک نمی کردم. نمی دانم چند روز در بهداری عمومی اوین ماندم تا زخم‌هایم کمی بهتر شد و بعد به
209 منتقل شدم و بازجویی‌ها در آنجا آغاز شد. بازجوهای 209 نیز تکنیک‌ها و روش‌های خاص خود را داشتند و به قول خودشان با سیاست سرد و گرم پیش می‌رفتند. ابتدا بازجویی خشن می آمد و مرا تحت فشار و شکنجه و تهدید قرار می داد و می گفت که هیچ قانونی برایش مهم نیست و هر کاری بخواهد با من می کنند و ... بعد بازجوی مهربان وارد می شد و از او خواهش می کرد که دست از این کارها بردارد. به من سیگاری تعارف می کرد و بعد سوالات را تکرار می کرد و دوباره این دور باطل شروع می شد.

درمدتی که در
209 بودم، به خصوص اوایل که بازجویی داشتم، وقتی که حالم خوب نبود یا بینی‌ام خونریزی می کرد، فقط در داخل سلول مسکنی به من تزریق می کردند. کل روز خواب بودم. مرا از سلول خارج نمی کردند یا به بهداری منتقل نمی کردند...

شیرین علم هویی، بند نسوان اوین،
18/1/2010

.

چهارشنبه سوری با لباس سبز در سراسر دنیا


آبان ۲۰، ۱۳۸۸

احسان فتاحیان قبل از اعدام توسط بازجویان کشته شده بود !





احسان فتاحیان اهل کرمانشاه در مردادماه سال جاری در شهر کامیاران از توابع استان کردستان توسط نیروهای امنیتی بازداشت شد، نامبرده در دادگاه اولیه در آبان ماه سال جاری توسط دادگاه انقلاب سنندج به ده سال حبس تعزیری توام با تبعید به زندان رامهرمز خوزستان محکوم گردید که پس از اعتراض ، پرونده به دادگاه تجدید نظر استان کردستان ارجاع گردید.


ظاهرا تعجيل در اجراي حكم اعدام احسان، در پي نامه ي تذكر آميز روز پنج شنبه ي قوه ي قضاييه به دادگستري سنندج در خصوص عدم تامل در اجراي اين حكم صورت گرفته است.


اما بنا به گزارشات غیر رسمی که توسط زندانیان هم بند وی به بیرون درز کرده است و نقل تمام محافل کرد منطقه است . داستان چیز دیگری است . احسان شاکی خصوصی نداشت و اگر جرم او محاربه و براندازی بود در همان دفعه اول حکم اعدام را میگرفت .
بعد از اینکه احسان به حکم 10 سال حبس اعتراض قانونی میکند . مجدد توسط باز جو یا بازجویان به محل باز جویی برده میشود ،( از این بخش باز جویی هیچگونه خبری در دست نیست ) اما شواهد و اخبار واصله از زندان حاکی از آن است که مشاجره لفظی بین احسان و باز جو در میگیرد و بازجو هم با شدت هر چه بیشتر او را تنبیه میکند که ظاهرا احسان در همان زمان و قبل از حکم اعدام جان به جان آفرین تسلیم میکند . ـ مشابه آنچه برای زهرا کاظمی خبرنگار ایرانی کانادایی رخ داد ـ
لذا برای رفو کردن این حادثه وسر پوش گذاشتن بر آن و ترس حکومت از جامعه کرد ایران و منطقه کردستان ایران ، دادگستری سنندج با مشاورت مرکز اقدام به صدور حکم اعدام می نماید و برای بیشتر طبیعی جلو دادن ان شایعه نامه ي تذكر آميز روز پنج شنبه ي قوه ي قضاييه به دادگستري سنندج را مطرح میکند .
الف : قبل از اعدام این زندانی محکوم به اعدام توسط چه پزشکی معاینه گردیده است ؟
ب : کدامیک از خویشاوندان احسان ساعاتی قبل از اجرای حکم او را ملاقات کرده اند ؟
ج : چرا به اولیای دم اجازه نداده اند که احسان بعد از اعدام توسط پزشک معتمد خودشان معاینه شود و لحظه مرگ معلوم شود ؟
در این خصوص حتی خانم شیرین عبادی ( برنده جایزه صلح نوبل ) از خانواده و بازماندگان احسان خواسته است قبل از دفن توسط پزشک معتمد خانواده معاینه شود . چرا ؟
اگر جلوی این کثافتهای جانی ( سپاه پاسداران و ملایان ) گرفته نشود از ایران یک کوبا خواهند ساخت .
بر تمام مردم کرد و تمام شهروندان سنندج و کامیاران و مناطق کرد نشین دیگر و حتی تمام مردم ایران و همگی سازمانهای حقوق بشری در سراسر دنیا لازم است این مسئله را تمام شده تلقی ننمایند .
آنچه در بالا آمد به نقل از زندانیان هم بند احسان است که بصورت شکسته بسته به بیرون درز یافته است . خبرهای بیشتر متعاقبا خواهم نوشت .
.
. بازگشت به بالاترین